آه اگر آزادی سرودی می خواند/کوچک/همچون گلوگاه پرنده ای/هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند. (احمد شاملو)      
کد خبر: ۳۰۰۱۹
تاریخ انتشار: ۳۰ آبان ۱۳۹۴ - ۱۳:۴۶
حکایت«بود»؛ حکایت را بیخیال شوید که در حال حاضر تنها به درد کنار کوزه و آب خوردن می‌خورد(!) و امروز واقعیت است که در آینده قرار است «حکایت» شود. واقعیت امروز با حکایت دیروز، فاصله‌شان، فاصله طی مسیر خرمشهر تا اهواز با قطار درجه دو است!
امین جوکار-حکایت است-آنقدر دور شده که وام گرفته از انیمیشین‌های تاریخی دهه 60 سیما، حکایت است- روزگاری جمعیت خلق‌کننده آثار هنری، مهربان بودند و مهربانی می‌کردند.
حکایت«بود»؛ حکایت را بیخیال شوید که در حال حاضر تنها به درد کنار کوزه و آب خوردن می‌خورد(!) و امروز واقعیت است که در آینده قرار است «حکایت» شود.
واقعیت امروز با حکایت دیروز، فاصله‌شان، فاصله طی مسیر خرمشهر تا اهواز با قطار درجه دو است!
نمی‌دانم بیرون از محدوده آبادان هم این قصه همین منوال را دارد یا خیر اما اینجا جنگ است و جنگ هم به ذات کشته می‌دهد.
شاید هوا خیلی اینجا گرم است و شاید شرجی«ول کن معامله» نیست، شاید تماشای هر دقیقه‌‎ای موش گرزه در خیابان‌ها تهوع ایجاد می‌کند و شاید هم سیلندر گاز خیلی سنگین است.
شاید آب زیاد ما را می‌گیرد و اصلا شاید خاک «بچه آبودان»است و در نهایت شاید ما حوصله«آزاد» شدن را در «منطقه» نداریم که هنرمند هم که می‌شویم، می‌شویم«جوکر» در بت‌من و«جیسون» در سیزدهم روزهای جمعه!
فرقی نمی‌کند که اینجا اهل هنر نمایشی باشی یا طبع گویش نظم داری، مهم نیست که نثر می‌نویسی یا می‌کشی؛ مهم این است که هنرمندی آبادانی هستی و وقتی که این صفت و موصوف را کنار هم داشته باشی باید تمام وقتت را بگذاری و به جای خلق زیبایی؛ بیانیه بنویسی، حمله کنی، تهمت بزنی، تهمت بشنوی، داد بزنی، بکشی، بزنی و بروی!
شاید اینجا گل گاوزبان گران شده است و هنرمندان ما حوصله سر زدن به «شاهمراد» با هدف خریدی برای تمدد اعصاب را ندارند.
«فرزندان استرس» شده‌ایم همه ما و به جای ایجاد جاذبه‌های هنری، انگار تکلیف شده است که دافعه داشته باشیم.
اگر تعارف نوشیدن یک فنجان گل گاوزبان را پس می‌زنیم و قصد داریم تا باز هم بزنیم و بکشیم، در حالت حداقلی؛ اگر رو در روی همدیگر قرار می‌گیریم-تاکید بر «یم» و منی که خودم مخاطبم- بیانیه‌ها و خنجرها را یادمان نرود و «اتللو» نشویم و مخاطب فحش‌های مجازی‌مان را«دزدمونا»وار(!) در آغوش نکشیم، که این کنش و واکنش مهوع است؛ دیگر خیلی مهوع.
Histats.com START (standard) Histats.com END