آه اگر آزادی سرودی می خواند/کوچک/همچون گلوگاه پرنده ای/هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند. (احمد شاملو)      
کد خبر: ۳۰۰۱۴
تاریخ انتشار: ۳۰ آبان ۱۳۹۴ - ۱۳:۰۵
زندگی در محله قدیمی سده آبادان
گاهی خیابان‌ها، با نام‌هایشان با خاطره‌هایشان از پلاک‌های آبی محدود شدهٔ شهرداری‌ها، بیرون می‌زنند و بدل می‌شوند به چیزی بیرون از آنچه که قبلا برایشان تعریف شده. رویداد‌ها گاهی طول و عرض یک خیابان را تغییر می‌دهند. برای من که اینطور است

گاهی خیابان‌ها، با نام‌هایشان با خاطره‌هایشان از پلاک‌های آبی محدود شدهٔ شهرداری‌ها، بیرون می‌زنند و بدل می‌شوند به چیزی بیرون از آنچه که قبلا برایشان تعریف شده. رویداد‌ها گاهی طول و عرض یک خیابان را تغییر می‌دهند. برای من که اینطور است  

***

توی شرجی نفس گیر ساعت ده صبح روز شانزده مهر، محلهٔ قدیمی سده، در یکی از «بهمن‌هایش» من را اینطور با خودش درگیر می‌کند.

در ابتدای خیابان تلی از اسباب و اساسیهٔ یک خانه، یخچال، کمد چوبی، لباسشویی دوقلو، سبد جاظرفی، و پشتی‌های طرح ترکمن را می‌بینم، تعجب می‌کنم با بوی لجن و زهم هوای شرجی که روی این زندگی است، صدا می‌زنم: «کی اونجاست؟» نیم تنهٔ مردی از جایی لابه لای وسیله‌ها بیرون می‌آید. لاغر، حمام نرفته و خسته، عرق کرده و با زیرپیراهنی و شلوار چرک آنجا نشسته، معتاد نیست، بی‌خانمان هم نبوده، برقکار است و به قول خودش همه او را می‌شناسند اما حالا بیشتر از هفتاد روز است که ساکن کوچه‌های سده است. سی روز در بهمن.... و حالا چهل روز است که در بهمن... زندگی می‌کند. در کسری از ثانیه با خودم شرجی‌های هفتاد روز گذشته را در هم جمع می‌زنم اما.... چه فرقی می‌کند هوا شمال باشد یا شرجی، یا گرد و غبار. خانهٔ پدری را فروخته‌اند و سهم او سه میلیون تومان پول شده به همراه یک حکم تخلیهٔ مهر و امضا دار، اسباب‌هایش را گذاشته‌اند توی خیابان و هرکدام از ورثه رفته‌اند که در خانه‌های خودشان زندگی خودشان را ادامه بدهند.

از خانواده‌اش می‌پرسم اینکه کجا هستند و چه می‌کنند؟ جواب نمی‌دهد می‌گوید خانم نپرس که آن‌ها کجایند. من را که می‌بینی الآن اینجایم و پسر دانشجویم هم که الآن کوچه خواب است.

از شکایت و قانون و پلیس حرف می‌زنم، با اساسیهٔ خانه‌اش اشاره می‌کند می‌گوید این‌ها را چکار کنم؟ از اینجا تکان بخورم اسبابم را می‌دزدند از فامیل و آشنا می‌پرسم، دردمندانه فاش می‌کند که توی این روزگار کسی حوصلهٔ آدم اضافی، وسیلهٔ اضافی و دردسر اضافی را ندارد. نمی‌داند چه می‌خواهد بکند من هم نمی‌دانم چه می‌توانم بکنم.

انگار فقط می‌توانم بگویم در یکی از خیابان‌های آبادان مردی در خیابان «زندگی» می‌کند

این هم روایت خودش، این هم عکس هاش اگر باور نمی‌کنید.