آه اگر آزادی سرودی می خواند/کوچک/همچون گلوگاه پرنده ای/هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند. (احمد شاملو)      
کد خبر: ۷۱۶۹۰
تاریخ انتشار: ۰۲ آذر ۱۳۹۷ - ۱۷:۴۷
واژگون رفته بر خاک/گزارش به آینده
شخصی که تمام عمرش صرف نمایش بی مقدار بیشتر دیده شدن در محیطی کوچک، به اندازه یک کف دست؛ شده، بی آنکه بداند بر خاک واژگون رفته است.
*داریوش معمار
شخصی که تمام عمرش صرف نمایش بی مقدار بیشتر دیده شدن در محیطی کوچک، به اندازه یک کف دست؛ شده، بی آنکه بداند بر خاک واژگون رفته است. نویسنده ای که قلمش را در خفا میانه حمام های نکبت فروخته، معلمی که خطاکارتر از دزدان، به اعتماد و آگاهی شاگردان خود تعرض کرده، روشنفکری که در فریب دادن و مفت فروشی و سرقت اعتبار هیچ شخصی به اندازه او زندگی را از کف نداده است، شخصی که لباس پوشیدنش عاریتی است، حرف زدن و خندیدن و گریه کردن و خواستنش عاریتی است، عینک و دوربینی و نزدیکب ینیاش عاریتی است، پدر و مادرش عاریتی است، خانه و خانواده اش عاریتی است، دلبستگی و حتی علاقهمندی اش عاریتی است و چنان نفرت از زندگی و انسان او را فراگرفته که در خلوت خود می تواند مرتکب هر جنایتی بشود بی آنکه بخواهد همه عمر بر خاک واژگون رفته است. 
دوری کردن از این شخص به دو شکل ممکن است، یکی افشا کردن وی و دیگری انکار وی، افشا کردن در این زمانه موثرتر از انکار کردن است.
باد افتاده در پاچه گشاد شلوار و آستین، با چشم های ریخته، دست به سینه ترتیب دادن عزای کشته گان سال های پیش در خیابان و سوار شدن بر موج همدردی برای خریدن همدردی برای خود، نه محبوبیت به همراه آورده و نه کسی را بیشتر از عروسکی سرگردان در خواب و بیداری به شهرت رسانده. چنین رفتاری تا آنجا بعضی را در نقش خود فرو برده که فراموش کرده اند، زندگی جز این است. قهرمانان را نه از میان این جماعت که از بین خیل گمنامی آدم هایی که حرف های درشت را عمیق می زنند و گام های بلند را آرام بر میدارند می توان جستجو کرد.
همه این اشاره ها از جهت آنکه قرار است ورودی بحثی جدیتر در خصوص جوهر انسان آگاه باشد، اهمیت دارد. فکر می کنیم مثال ها و افسانه ها از جایی دور آمده اند، تعلق به ما ندارند و باقی ماندن قهرمان ها برابر بیهودگان مربوط به گذشته است، در صورتی که اینطور نیست، افسانه ها و قصه ها و مَثل ها از دل زندگی رسیده اند. انسان افسون شده معاصر، انسانی که مفعول قدرت رسانه و مغلوب شهوت دیده شدن، خود را در مسیر زندگی نکردن و ناامیدی رها کرده، نمیخ واهد افسانه و مَثل را درک کند، آن انتری که لوطیا ش مرده بود، همان انسان است که بازیگر بیم قدار درک نکردن زندگی شده و لذت بردن و زندگی کردن را فراموش کرده است.
امروز که ما ساکنان دهکده‎ای کوچک شده ایم و دیگر سرتاسر جهان آنقدر بزرگ نیست که نتوان آن را دید و صدایش را شنید و از فراز دشت ها و کوه ها و شهرهایش عبور کرد، توانایی همان درک کردن است. انکار دیگری، از دیگری بهره کشی کردن و زاغه نشینی در شهری بزرگ است. 
حالا که نه مانند اجداد چند هزار ساله خود، برای بزرگ ماندن و جاودانه شدن اهرام را می سازیم و نه امپراتورها دوام و برپایی دارند، حالا که افسانه ها و قصه ها برای ما شرح داده اند بیمار روانی، شیاد و حقه باز، دیگر صاحب ذهنی خارق العاده نیست و حالت های ذهنی اش پرتو نیرومند هیچ لذتی نمی‎شود، حالا که ایمان و دلبستگی تجربه منحصر به فرد تک تک انسان هایی است که آینده را ساخته اند و آنکه می تواند با آوای موسیقی در کوچه و خیابان مردم را به شادی زندگی بازگرداند و آنکه می تواند شب تاریک را با نورافشانی روشن کند، قهرمان زندگی مردم است، نه آنکه ماشین نفرت و انتحار بوده و کوله بار ناکامی و شکست در زندگی شخصی و فکری خود شده، بهتر است بدانیم آزادی در پرتو نشاط و پرورش روح امیدواری حاصل می شود، آنها که ذهنی متفاوت دارند، به جای شمع روشن کردن برای سوختگان، شمع روشن می کنند برای آینده، راه زندگی را به جای اندوه و تنفر نشان می دهند.
مخاطب این مطلب از نظر نویسنده شاید در نهایت چند نفر باشند، اما اگر در نظر بگیریم آنکه طمع شهرت دارد، مانند حیوانی است که فرصت زندگی و تجربه شخصی و شنیدن پژواک های گوناگون جز صدای خود را از دست داده است و فرصت خردمندی از کف وی رفته است، آن وقت بسیاری می توانند در این نوشته خود را پیدا کنند، بسیاری که می توانند بگویند در زندگی خود آیا برای لحظه ای توانسته اند علاقه مندی به دیگری هدیه کنند، آیا توانسته اند به اندازه یکنفر برای خود کسی را پیدا کنند که در تاریک خانه ی درونشان نوری از عشق و دوست داشتن باشد، یا برای هرکه به ایشان نزدیک شده، هیولایی تنفر برانگیز بوده اند که عواطف و احساسی ندارد و پروانه ای در پژواک صدایش پیدا نیست.
نمی دانم زمانی که این نوشته منتشر می شود چند نفر خود را طرف آهنگ ها و اشاره های آن پیدا می کنند و به یکباره در خود فرو می ریزند، اما می دانم و امید دارم بسیاری باشند که مانند نهنگی بزرگ آواز شگفت انگیز این کلمات از دهان ایشان پراکنده شود و تجربه موسیقیایی منحصر به فرد را  بسازد، انبوهی از آدم ها که صدای یکدیگر را از کیلومترها دورتر می شنوند و شعرها و لذت های همدیگر را درک می کنند.
زندگی بسیار عمیق و پیچیده است، همین بوده که افسانه های فراوانی درباره آن نوشته شده، شاید بیماران آموزش دیده عصر مدرن که در اثر فشار مصرف آگاهی جعلی و زیر هنجارهای بدلی، کند ذهن شده اند، نتوانند درک کنند زمان این زندگی برای متنفر بودن از دیگران و تِرور چقدر کم است، اما می توان با افشاء احساس درماندگی و حقیقت حضور ایشان، عامل تولد نسلی شد که نویسنده کلماتی شکارگر و شجاع و اثرگذار هستند.
انسان خردمند، انسانی که خود بزرگ بین و دور افتاده نیست، برای بزرگ جلوه دادن خود، دیگران را بزرگ درک می کند، انسانی که ترس هایش مبدل به نفرت از انسانی دیگر نمی شوند، انسانی که به جای ترشح شیمیایی مرگ آور، انتزاعی زیبا را به کار گرفته و توانایی خلق انسانی زیبا، خانواده های زیبا، احساساتی زیبا را دارد، انسانی که شکل گرفته کابوس ها نیست، بلکه حاصل سرودها و رویاهای روح افزا است، این انسان به دنبال جلب همدردی و ترحم دیگران نمی رود، بلکه همدلی دیگران را بر می انگیزد و بر پایه همراهی ایشان راه را برای خود باز می کند.
دزد سفر و زندگی دیگران شدن، مانند آویزان کردن لباس بر میخی است که به هیچ دیواری کوبیده نشده است. هیچ آینده ای چنین حیوان فرورفته در خودی را حفظ نمی کند و نمی تواند التیام بخش کابوس های فجیع او شود. انسانی این اندازه وحشت زده هرگز بزرگ نخواهد شد و نمی تواند بر سرگشتگی و هراس خود غلبه کند، زمانه برای این انسان نه از سر درک پلشتی های آن که به دلیل پلشتی آنچه در خاطر دارد، هر روز تیره تر می شود تا آنجا که او را کور و کر و لال می کند. 
آن روز این انسان که به دنبال نابود کردن دیگری بود و مزورانه خود را بزرگ و ایستاده بر بلندی آفاق نشان می داد، بر دره نکبت فرو می افتد و بیماری اش از درون او را خالی و تهی می سازد. بریدن و مردد شدن و بی مایه شدن نتیجه چنین زندگی است. صد البته عجیب نیست اگر بیماری‎‎ها یکدیگر را پیدا کنند و سرانجام یکدیگر را ببلعند و در نهایت مانند دود در هوا محو شوند.
آنها که دشمن قهرمان ها، رویاها، عشق و لبخند‎ها هستند، آنها که جز جار و جنجال و هیاهوی ناتوانی هیچ ندارند و دیگران جز از سر ترحم به ایشان نگاه نمی کنند، برهنه برابر آینده ایستاده اند و بی جان همه آنچه ساخته اند را از دست خواهند داد.
این مطلب مختصری بود درباره آنها که فکر می کنند سبیل های سیخکی، پاچه گشاد شلوار و آگاهی عاریتی، از ایشان انسانی مهمتر می سازد، در صورتی که همین تصور، ایشان را بدون آنکه فرصت عشق ورزی و زندگی داشته باشند از بین می برد، بدون آنکه فرصت کنند انسان باشند. 
* منتشر شده در نهمین شماره دو ماهنامه  فرهنگی هنری "روزنه فرهنگی"
Histats.com START (standard) Histats.com END