آخرین اخبار
آه اگر آزادی سرودی می خواند/کوچک/همچون گلوگاه پرنده ای/هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند. (احمد شاملو)      
کد خبر: ۶۴۱۳۵
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۲
از پنجره بیرون را نگاه می کرد. زل زدن به این بخش از محله که لچکی سبز رنگ بود برای سروصدا به پا کردن بچه ها، تفریح هر روزه اش بود، به خصوص حوالی ساعت چهار و پنج بعد ازظهرهای فصل سرما بعد از کم سو تر شدن نور خورشید.
به گزارش فیدوس:  مردی جوان، آشفته حال، کارتن نسبتاً بزرگ بسته بندی شده ای را در همان لچکی گذاشت، دوروبر را نگاه کرد و رفت. با خودش گفت:«لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بگذارد.» کم کم سروکله بچه ها و جیغ و فریادشان پیدا شد.هنوز تعدادشان به پنج نفر نرسیده بود که کارتن طناب پیچی شده، توجه شان را جلب کرد. درش را باز کردند و یک باره از کارتن فاصله گرفته بودند و به سرعت دور شدند. مرد فهمید که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. تا به کارتن رسید، تلفن را برداشت و به ۱۱۰ زنگ زد. او جسد یک زن را داخل کارتن یافته بود.

قانون، باورش نمی شد که در آن روز قاتل را چشم هایش دیده است. از بخت بد، عینکش را هم نزده بود تا به خوبی مرد را به خاطر بیاورد. او را میان سال (نسبتا جوان) دیده بود با شلوار لی و بلوز تیره. همه اطلاعاتی که در اختیار ماموران پلیس قرار داد چنین چیزی بود.

داخل کارتن زن چهل و چند ساله، کوچک جثه با شلوار لی و نیمه عریان قرار داشت که دهانش را با دستمالی پر کرده بودند. این زن به پزشکی قانونی منتقل و علت مرگ خفگی تعیین شد. البته بررسی جسد نشان داده که در آخرین ساعات زندگی خود با مردی رابطه داشته است؛ فردی که به نظر پلیس می توانست همان مرد کارتن به دست باشد.

آغاز تحقیقات در اولین قدم اطلاعات مربوط به گم شده ها بررسی شد اما هیچ کس فردی با چنین مشخصاتی را گم نکرده بود. به این ترتیب ایده آدم ربایی منتفی بود. پرونده با سردرگمی کامل پیش می رفت تا اینکه یک تلفن همراه همه پرسش ها را پاسخ داد.

مرد جوانی تلفنی را در یکی از خیابان های کرج پیدا می کند و آن را به کلانتری تحویل می دهد.

وی مدعی است که مردی با تلفن تماس گرفته و صاحب آن را همسرش معرفی کرده است. ماموران منتظر می مانند که مرد مرموز مجدد تماس بگیرد، مرد تماس می گیرد و به آگاهی احضار می شود. مرد داستان را چنین تعریف می کند: «چند روزی می شود که از همسرم خبری ندارم. سه روز پیش مردی با گوشی همسرم با من تماس گرفت. گفت برادر یکی از دوستان همسرم به اسم نیلوفر است. همسر من فقط یک دوست داشت و من نیلوفر را نمی شناختم. آن مرد مدعی شد که همسرم مهمان آن ها بوده و مسموم شده است. گفت حوالی ساعت ۱۱ با دخترم در میدان حر باشم تا ما را به خانه خواهرش ببرد. من و دخترم در میدان حاضر شدیم اما از مرد مرموز خبری نبود».

وی ادامه داد: «با او تماس گرفتم، برای نیامدنش بهانه آورد. چند ساعت بعد دوباره با ما قرار گذاشت اما نیامد. وقتی با او تماس گرفتم گفت همسرم نمی خواهد من را ببیند و فقط منتظر دخترم است. بعد از اینکه حاضر نشدم دخترم به تنهایی با او ملاقات کند تلفن را خاموش کرد و دیگر ردی از همسرم ندارم».

دختر ۲۰ ساله این مرد نیز با کمی تفاوت گفته های پدرش را تایید کرد. سوال اصلی این بود: چرا مرد گم شدن همسرش و این تلفن های مشکوک را به پلیس اطلاع نداده بود و جواب دختر این بود: «مرد مرموز به پدرم گفت که مادرم از اثر مصرف زیاد مشروب مسموم شده است. برای همین پدرم ترسید که با پلیس تماس بگیرد. پدرم مانند من می دانست که مادرم روابط عجیب و غریبی دارد، هیچ چیزی برای مادرم کافی نبود و دوست داشت روابط مختلف را آزمایش کند. ما عادت داشتیم که برخی شب ها منزل نباشد و گاهی هم بدون اطلاع خانه نیاید. مادرم عادت نداشت به هیچ سوالی پاسخ دهد و به همین دلیل روز قبل از اینکه ناپدید شود متوجه حالت روحی عجیبش شدم اما چیزی نپرسیدم چون خوب می دانستم پاسخی به من نخواهد داد».

بررسی شماره های داخل تلفن همراهاین تلفن داستان عجیب تری هم داشت. مرد وقتی آن را تحویل گرفت، گفت: «این گوشی را دو سال پیش همسرم گم کرده بود. نمی دانم چطوری آن را دوباره پیدا کرده است.» حال باید بررسی می شد که این تلفن چگونه سر از کرج در آورده است.

با بررسی تلفن همراه، اطلاعاتی از یک زن به اسم شهرزاد، ۳۴ ساله و مجرد به دست آمد. وی در رابطه با سرقت تلفن همراه دستگیر شد اما روح وی نیز از ماجرا خبری نداشت: «من گوشی را از علیرضا هدیه گرفتم».

علیرضا همان کلید حل این معماست؛ مردی که شهرزاد او را چرب زبان تعریف می کند. متاهل است و ۴۵ ساله که ماه دیگر همسرش برایش فرزندی را به دنیا می آورد.

شهرزاد گفت: «علیرضا با زن ها رابطه برقرار می کرد و از آن ها پول می گرفت. من همسر صیغه ای او بودم و با هم رابطه داشتیم. می دانستم که متاهل است و می دانستم که با زن دیگری به اسم ترانه هم رابطه دارد». مدت ها قبل این گوشی را آورد و به عنوان هدیه به من داد. البته بعدها سعی کرد به بهانه های مختلف آن را از من بگیرد اما زیر بار نرفتم و نگهش داشتم. نمی دانستم آن را ربوده است.

شهرزاد هیچ اطلاعاتی از محل زندگی علیرضا نداشت. علیرضا با او از تلفن عمومی تماس می گرفت و همیشه قرارهای شان را به این ترتیب هماهنگ می کردند. حتی دوست دیگر ترانه که از دوستی او با علیرضا خبر داشت چیزی زیادتری از علیرضا نمی دانست.

او گفت: «حوالی میدان ونک این دو با هم آشنا شدند. ترانه قبل از این مرد هم در ترکیه با مرد دیگری وارد رابطه شده بود. این زن آرام و قرار نداشت و هیچ چیزی برایش کفایت نمی کرد».

باید منتظر می ماندند که دوباره علیرضا با آن ها تماس بگیرد و به دام بیفتد.چهار ماه طول کشید که شهرزاد موفق شد قراری با علیرضا بگذارد و او را به دام ماموران بیندازد. علیرضا دستگیر شد و ماجرا را تعریف کرد.

دستگیری علیرضا بعد از ماه ها انتظار علیرضا به دام افتاد؛ مردی که گفته هایش زیادتر به بیماران می ماند تا مردی که در آستانه پدر شدن قرار دارد.

چطور با زن متاهل وارد رابطه شدی؟

روز های ابتدای آشنایی نمی دانستم که ترانه همسر دارد. فکر می کردم که با برادر و دخترش زندگی می کند اما کم کم ماجرا را برایم گفت.

چرا رابطه ات را با او ادامه دادی؟

اوایل رابطه ای نداشتیم. زیادتر با هم بیرون می رفتیم. از من ۳۰۰ هزار تومان دستی قرض گرفته بود و پولم را پس نمی داد.

گوشی تلفنش را از کجا آوردی؟

به جای بدهی گوشی تلفن همراهش را به من داد و کمی از طلاهای او هم پیش من بود. تلفن را به شهرزاد هدیه دادم و طلاها را هم فروختم که حدود پنج میلیون تومان شد. البته به تازگی طلاها را آب کردم.

چطور او را کشتی؟

نکشتمش. روز حادثه به خانه من آمد. قرار بود صبح بیاید اما حوالی ساعت چهار بعد از ظهر پیدایش شد. همسرم منزل نبود. با خودش شراب آورده بود، با هم شراب خوردیم. آن قدر زیاد خورد که تعادلش را از دست داده بود. می گفت من را رسوا می کند و آبرویم را می برد. از اتاق خارج شدم که چیزی برایش بیاورم تا حالش را بهتر کند، صدای خر خر او را که شنیدم فکر کردم مسخره بازی در می آورد. به اتاق که برگشتم دیدم خود را با روسری به تخت بسته است و درصدد خفه کردن خودش است. از دهانش خون می آمد و کبود شده بود. برای اینکه خونریزی او خانه را کثیف نکند دستمالی را به دهانش گذاشتم و با دست هایم گردنش را فشار دادم تا مرد.

آن روز با او رابطه هم داشتی؟

بله چندین بار. زن عجیب و سیری ناپذیری بود.

چرا به شوخی او تن دادی و خفه اش کردی؟

می دانستم همه چیز را برای زنم تعریف می کند. وقتی داشت خودکشی می کرد این فکر به سرم زد که از دستش خلاص شوم.در پایان سعید نورالهی، قاضی شعبه ۳۳ کیفری، علیرضا را به قصاص نفس و حد زنای محصنه محکوم کرد. این حکم از سوی دیوان عالی کشور نیز مورد تایید قرار گرفته است.

منبع:نوداد
Histats.com START (standard) Histats.com END