آه اگر آزادی سرودی می خواند/کوچک/همچون گلوگاه پرنده ای/هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند. (احمد شاملو)      
کد خبر: ۵۰۷۴۶
تاریخ انتشار: ۲۱ آبان ۱۳۹۶ - ۲۰:۰۳
رمان «گوشه نشین» نوشته اوژن یونسکو با ترجمه بهاره مرادی توسط نشر ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شد.

به گزارش فیدوس: رمان «گوشه نشین» نوشته اوژن یونسکو به تازگی با ترجمه بهاره مرادی توسط نشر ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شده است. نسخه اصلی این کتاب در سال ۱۹۷۳ چاپ شده است.

اوژن یونسکو نمایشنامه نویس شهیر فرانسوی است که عموما به خاطر نمایشنامه هایی چون «آوازه خوان طاس» یا «کرگدن» شناخته می شود. یونسکو را با سبک نوشتاری ابسورد معرفی می کنند اما وی خود معتقد به قلم زدن در چنین حال و هوایی نبوده است.

«گوشه نشین» تنها رمانی است که از یونسکو منتشر شده و شخصیت اصلی اش معتقد است ۳۵ سالگی، وقت کنار کشیدن از زندگی است. به دست آوردن یک ارثیه ناگهانی این امکان را به قهرمان این رمان می دهد که شغل بی اهمیت و کسل کننده اش را در اداره ای گمنام رها کند. بنابراین دیگر کاری ندارد جز این که سعی کند از زندگی اش لذت ببرد. به این ترتیب، این شخصیت، وارد روند آشنایی با تجربه مرگ می شود؛ آپارتمانی می خرد و هر روز ناهارش را در یک رستوران می خورد.

شخصیت اصلی رمان «گوشه نشین» از این که همنوعانش با فراموش کردن حقایق، بین یکدیگر وول می خورند و می توانند عقاید، علایق و هیجاناتی داشته باشند، مدام در تعجب است. این شخصیت در جستجوی فراموشی است و به زودی شاهد جنگی درونی در درون خود خواهد بود که شبیه به تجربه فلسفی پاسکال و گراند-گینیول است.

این کتاب هم مانند نمایشنامه های یونسکو قابلیت نمایشی و تصویری دارد و در واقع داستان آدمی است که داستانی ندارد.

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

به نظرم رسید کمی ناراحت شد از این که من خیلی زود بیرون می رفتم. دلش می خواست حرف بزند. روز قبل متوجه شدم که تمایل دارد زندگی اش را تعریف کند. من خودم زندگی ام را برای او بازگو نمی کردم. او احتمالا می خواست که برایش بگویم. این رازی بود بین خودم و خودم. به خودم گفتم: چرا راز؟ در واقع وراجی کردن کسلم می کرد. زدم بیرون. با نشاط و سوت زنان دو طبقه و نیم پایین رفتم. سپس متوقف شدم. باید توجهی به خانم سرایدار می کردم. با حالتی لایق و احترام آمیز. به آرامی و نسبتا رسمی آخرین قدم ها را پایین رفتم. خانم سرایدار فرصت کنار زدن پرده ها را از دست نداد، لای در را برای نگاه کردن به من با نگاهی خشک و جدی باز کرد. با خودم گفتم که از این به بعد سعی می کنم نوک پا راه بروم. با کم رویی به او سلام کردم و این قضیه عصبانی ام کرد چون با خودم گفتم او به هر حال کارمند من است و من نباید این حس بد را داشته باشم. عجب، این دفعه او تا طرحی از یک لبخند آرام پیش رفت. در هر صورت، چین به ابروهایش نینداخت. تازه این هم حالم را می گرفت که همه روزها باید از جلو در او رد می شدم؛ رودررو با انتقاد مبهم او و دیدن بی اعتنایی اش به من. نقشه هایی کشیدم. خارج شدم، سمت چپ را گرفتم و رفتم، در خیابان کوچک محلی به یک پیرمرد برخوردم، سپس دوباره به چپ پیچیدم و چند قدمی در پیاده رو خیابان بزرگ پیش رفتم. به ایستگاه اتوبوس رسیدم که پشت آن شهرداری و در اصلی اش قرار داشت، چند متری پیش رفتم و به راست پیچیدم، از خیابانی که یک کافه کوچک در آن قرار داشت رد شدم. یک روزنامه فروشی آن جا بود. دنبال روزنامه ای گشتم و روی تراس سرپوشیده پشت میزی گرد کنار ورودی شیشه ای نشستم.

این کتاب با ۱۵۲ صفحه، شمارگان هزار و ۱۰۰ نسخه و قیمت ۱۱ هزار تومان منتشر شده است.
Histats.com START (standard) Histats.com END