آه اگر آزادی سرودی می خواند/کوچک/همچون گلوگاه پرنده ای/هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند. (احمد شاملو)      
کد خبر: ۳۰۰۵۵
تاریخ انتشار: ۰۵ آذر ۱۳۹۴ - ۱۸:۱۶
مایش سینما یخی درباره دو برادر بود که در یک دکه ی یخ فروشی کار می کنند و این قصه برمی گردد به قبل از آتش سوزی سینما رکس. این دو برادر در این دکه ی یخ فروشی کار می کنند و همیشه بین خودشان قرعه کشی می کنند که هر شب یکی از آنها به سینما برود. بیست و هشتم مرداد قرعه به نام برادر کوچکتر یعنی اصغر می افتد و او به سینما می رود سینما آتش می گیرد. بعد از آتش سوزی سینما برادر بزرگتر دچار عذاب وجدان می شود و ناراحت می شود.

زکیه سلطانی نژاد: در طول سی و شش سالی که از این اتفاق می گذرد خیلی از انسان هایی که در این آتش سوزی عزیزی از دست داده بودند، حسرت این را خورده بودند که ای کاش این سینما از یخ بود و هیچوقت آتش نمی گرفت. این دغدغه و حسرت انسان هایی بود که با دیدن نمایش خیابانی"سینما یخی" درکنار مزار و یادبود شهدای سینما رکس تازه شد. در بیست و هشت مرداد و سی و ششمین سالگرد آتش سوزی سینما رکس شاهد اجرای نمایش خیابانی هنرمندی بودیم  که با "فاجعه ی آبادان" و "سینما یخی" دو سال است برای این اتفاق سی و شش ساله می نویسد، اجرا می کند، اشک می ریزد و عرق می کند. "بهنام کاوه" و نمایش خیابانی"سینما یخی"اش قبل از هر چیز یک خواسته را در بر داشت: اینکه رکس به تقویم برگردد.

درباره ی نمایش خیابانی"سینما یخی" و روایت آن کمی صحبت می کنید؟ 

نمایش سینما یخی درباره دو برادر بود که در یک دکه ی یخ فروشی کار می کنند و این قصه برمی گردد به قبل از آتش سوزی سینما رکس. این دو برادر در این دکه ی یخ فروشی کار می کنند و همیشه بین خودشان قرعه کشی می کنند که هر شب یکی از آنها به سینما برود. بیست و هشتم مرداد قرعه به نام برادر کوچکتر یعنی اصغر می افتد و او به سینما می رود سینما آتش می گیرد. بعد از آتش سوزی سینما برادر بزرگتر دچار عذاب وجدان می شود و ناراحت می شود. بعد از حادثه ای که جسدها را به گلزار شهدا انتقال می دهند برادر بزرگتر می رود و جسد را پیش خودش در یخ فروشی به صورت پنهانی نگه داری می کند به این عنوان که می آید و یک سینما و یک آپارات خانه ی کوچک در دکه اش راه اندازی می کند که بتواند برای برادرش فیلم اکران کند و برادرش در خنکی و سرما بتواند فیلم نگاه کند و در آتش سینما نسوزد. 

اسم برادر کوچک در این قصه اصغر بود. برادر بزرگتر قصه ی شما در این ماجرا اسمی نداشت؟ 

خب در واقع من می خواستم آن برادر بزرگتر یک دید از کل مردم باشد. یعنی اسم خاصی ندارد. اصلا اسمش "آبادان"باشد چون ما یک سری از اِلِمان ها را استفاده می کنیم و من همیشه در بازی هایم و برای شخصیتی که خودم آن را اجرا می کنم، اسمی انتخاب نمی کنم. یعنی پارسال هم که "فاجعه ی آبادان"را بازی کردم خود کاراکتر من اسم نداشت و شخصیت هایی که در آتش سوختند را پرورش می دهم. 

قصه و ایده ی "سینما یخی"و این سینمایی که هیچ وقت آتش نمی گیرد چطور به ذهنت رسید؟ 

مسلما این قصه، یک آن در ذهنم ساخته نشد. من بعد از گذشت یک سال و تمام درگیری هایی که در زندگی مثل شغل و درس داشتم، کمتر به افکارم رجوع می کردم که برای این قصه چکار کنم. ولی خب یک شب تصمیم گرفتم که واقعا به صورت جدی بنشینم و در مورد آتش سوزی سینما رکس امسال و مراسم امسال یک کار ببندم. این چه کنم و چه نکنم ها به این قصه رسید که من پارسال از آتش استفاده کردم و یک چیزی که متضاد با آتش باشد چیست و به سرما و یخ رسیدم. گفتم امسال بیایم و مقابله به مثل انجام دهم. از یخ استفاده کنم. اگر یک سینما یخی وجود داشته باشد هیچ وقت آتش نمی گیرد.  

در قصه ی "سینمایخی" برادر کوچکتر را به عنوان یک فرد چارشانه و هیکلی به تصویر کشیدید ولی در آتش سوزی چیزی جز یک جثه ی کوچکی به قد یک طفل شش ماهه نمانده بود و همه در آن لحظه که اصغر قصه را دیدند به یاد علی اصغر(ع) افتادند. 

ببینید این نکته خیلی نکته ی قشنگی است. من دو پاراگراف می گذارم برای این موضوع؛ یکی اینکه مردمی که به سینما رفتند و سینما آتش گرفتند همه می سوزند و آتش باعث می شود که بدن و جسد این آدمها آب شود. حتی از بین خاطراتی که مردم می گفتند، یک مردی تعریف می کرد که من وقتی رفتم و فرزندم را در سینما پیدا کردم و آمدم بلندش کنم، جسدش از وسط نصف شد. این فاجعه انقدر دردناک بود .و قصه ی دیگراین است که خب اصغر... من می دانم که مردم آبادان خیلی شیعه هستند و شهری بوده که مردمش ازهمان اول با این شخصیت ها بزرگ شده اند و برایشان مراسم گرفتند. شاید این بحث عمدی نبوده و من این کار را نکرده باشم ولی در ناخودآگاه این نمایش مردم را نسبت به این اسم آگاه کرده. من می توانستم اسمش را اکبر بگذارم ولی خب اصغر گذاشتم. اصغر بخاطر اینکه قد و هیکل بلندتری داشته وقتی که سینما می رود بخاطر آتش سوزی آب می شود. این آب شدن و کوچک شدن اصغر است که باعث شده مردم به علی اصغر(ع) فکر کنند. 

سینما یخی در چند وقت بسته شد و بازبینی نهایی آن چه زمانی انجام شد؟ 

سینما یخی هم طبق معمول کارهایم...باز هم این را بگویم که من هیچ وقت برای کارم تمرین نمی گذارم. یعنی یک جورهایی تمرین ذهنی بود. پارسال گفتیم که روی موتور تمرین می کردیم، امسال هم بازهم می شود گفت این اتفاق افتاد. در خانه، سرکار و حتی در شدیدترین وضعیت کاریم هم نشستم یک گوشه از کار را در ذهنم نوشتم. باز هم سینما یخی در بیست و هفت مرداد بازبینی شد و بیست و هشتم مرداد هم اجرا شد: مثل نمایش"فاجعه ی آبادان".

به نظرتان قصه ی این کارچقدر بر روی مردمی که این کار را دیدند تاثیر گذاشته است؟ 

ببینید وقتی که شما می آیید و برای یک موضوع "طعنه" را استفاده می کنید یا آن را برعکس نشان می دهید یک مقدارمردم ری اّکشن نشان می دهند. مثلا بگویید من در گرمای شصت هفتاد درجه چای می نوشم. خب مردم می خندند که شما در شصت هفتاد درجه چای می خوری؟! ولی وقتی که می گویی سینما رکس، همه در ذهنشان آتش است. جسد های سوخته است. وقتی می گویی یخ و سینما یخی...من همه را دعوت می کنم سینما، سینمای یخی و در کنار خنکی فیلم ببینید. در آتش نروید. بخاطر همین مردم فهمیدند. حالا نمیخواهم بگویم بطور کامل ولی تاحدودی بیشتر مردم فهمیدند که چه می خواهم بگویم. 

"فاجعه آبادان"یا "سینما یخی"؟ 

(مکث می کند)نمی دانم....فاجعه ی آبادان و شخصیت "سلوا" خیلی دوست داشتنی بود. چون دختر بود، فلج بود، دوستش داشتم، خیلی با او ارتباط برقرار می کردم و مراقبش بودم. پشت درهای بسته بودم و نتوانستم نجاتش بدهم. "اصغر"هم بخاطر پسر بودنش و از دست دادن برادری که خیلی به هم نزدیک بودم خیلی سنگینی می کرد. واقعا نمی دانم کدام را انتخاب کنم و مردمی که کار را دیدند باید انتخاب کنند.  

در شروع کار سینما یخی و آن قصه گویی که اولش داشتید خیلی ها را خسته کرد و خیلی ها فکر کردند که روال این نمایش تا آخر به همین صورت پیش می رود. این به کار ضربه ای نمی زند؟ 

باز این قصه تعمد است. ببینید که مردم نسبت به شخصیت هایی که می آیند در خیابان و یک فاجعه را نشان می دهند، چقدر تحمل دارند. حالا شما می گویید این بخشش یک مقدار طولانی شد. ولی چون کار بداهه است و تمرین شده نیست و حتی هیچ نوشته ای روی کاغذ ندارد، شاید در ذهن مردم بیاید که چقدر طولانی شده. ولی باز با اینکه... 

این فی البداهه بودن کار روی کیفیت کارت اثر نمی گذارد؟ 

نه، نه. من نگاه می کنم که اگر پنج نفر ایستاده باشند دو نفر اضافه می شوند و بعد از آن شش نفر اضافه می شوند و به تدریج زیاد می شوند. پس من باید یک فراخوان بدهم و تعمد این بود که آمدم شخصیت قصه گو را شخصیت کاراکترهای کلاسیک و سینماهای کلاسیک که می آیند یک قصه را شرح می دهند و تعریف می کنند قرار دادم. اگر توجه کرده باشید آن شخصیت مثل آنها بود و می آمد مردم را فرامی خواند و در اصل داشت آن شخصیت بازی می کرد که مردم بیایند و داستان برادرش را بشنوند که به این نکته هم اشاره می شود: یکی از وسط جمعیت می آید و می گوید:«بابا خستمون کردی.چه خبره؟برادرت تو آتیشا سوخت. ول کن دیگه.»این تعمد است. 

به نظرتان نقطه ی اوج نمایش خیابانی"سینما یخی"کجای قصه بود؟ 

من فکر می کنم در رو کردن جسد اصغر است که از لا به لای یخ ها می آورد بیرون و دیدن جسد سوخته یک مقدار دل مردم را به درد می آورد. من دیدم این را به چشم خودم حالا نمی دانم بقیه چه اتفاقی برایشان افتاد ولی سعی و تلاش خودم را کردم. 

قبل از اجرا خواهرزاده ی یکی از آدم هایی که در این اتفاق شهید شد، می آید یادمان شهدا و درحالی که منتظر است دوباره سینما یخی را ببیند، با مردم منتظراز نمایش خیابانی سینما یخی حرف می زند و تعریف می کند. از این که این مردم عزیز ازدست داده از این قصه ی روایت شده راضی بوده اند، چه حسی دارید؟ 

من نمی دانم در صحبت هایم این حس برای کسی بوجود می آید یا نه. یک کارگر ساده می آید در یک ساختمان کار می کند به امید اینکه وقتی بعد از ظهر کار تمام می شود و دارد عرقش را از روی پیشانی اش پاک می کند، دستمزد کارش را بگیرد. این خیلی لذت دارد کسانی که دارند این را می خوانند شاید این را چشیده باشند. لذت ما این است. جدی می گویم دستمزد و حق الزحمه ی کسانی که دارند هنر کار می کنند آن وضعیت مالی نیست، لبخند و رضایتی است که در دل و چهره ی مردم می بینند.  

بیشتر نمایش خیابانی انجام می دهید؟ 

بله چون این کار را دوست دارم. چون فکر می کنم تاثیر پذیری و تماشاگر پذیری اش خیلی بیشتر از صحنه است. من امیدوارم که نه فقط من این بچه هایی که کار می کنند، من می گویم که ای کاش غیر از بهنام کاوه و مهدی پرویش که امسال اضافه شد بازهم اضافه تر بشویم و اصلا کار رقابت باشد. هرکس که کارش بهتر باشد مردم به آن امتیاز دهند.

بعد از اجرا یکی از افرادی که برادرش را از دست داده بود گفت که تازه هنرمندها و آدمها یادشان افتاده که دررابطه با این قصه حرف بزنند، اجرا کنند و بنویسند. شما هم سرت را می اندازی پایین.

من به ایشان حق می دهم ولی خب می توانم یک دفاعیه هم از خودم داشته باشم. من،بهنام کاوه،متولد هزار و سیصد و شصت و پنج. اگر بخواهم سنم را با سینما رکس مقایسه کنم، فاجعه ی سینما رکس هفت یا هشت سال از من بزرگتر است و من کسی هستم که الان نوپا هستم. نمیگم خیلی هم قدیمی نیستم چون سیزده چهارده سال است که کار می کنم ولی از موقعی که ایده ی کارهای خیابانی به ذهنم آمد و شروع کردم...اصلا شاید هنرمندهای قبل تر از من باید این کار را می کردند ولی تا اینجایی که من می بینم ما از پارسال شروع به کار کردیم. این کار ادامه دارد و قطع نمی شود. 

مشکلات کار چه بود؟ 

هیــــــچ!  هیــچ مشکلی ما نداشتیم! من باز هم می گویم هـیـــچ اتفاق خاصی نیفتاد باز هم مثل هرسال. دلم می خواهد حرف من را اینگونه بگویید:((............))یک پرانتز خالی و چند نقطه. یا اصلا بنویسید هیچ! چون واقعا هیچ کس کمک نمی کند. من آپارات درست کردم و پرده ی سینما داشتم، یخ داشتم که کارخانه ی شایسته و دوست عزیزم محمد ایمانی زحمتش را کشید که اسپانسر کار بودند. محمد ایمانی زحمت کشید و برای من یخ آورد. ولی هزینه ی بقیه ی کارها را از جیب خودم دادم. شاید خنده دار باشد ولی این آپاراتی که من درست کردم یکی اش حلب روغن بود و یکی اش حلب رب گوجه بود! این ها را درست کردم و با تمام وسایلی که برای اجرا لازم داشتم بار موتورم زدم و روی کولم تا گلزار شهدا حمل کردم. موقع برگشت هم که لاستیک موتور پاره می شود. از آن طرف نمایش مهدی پرویش که کافه شازده کوچولو اسپانسر کارش بود، رفته بود چند ارگانی که واقعا نمیخواهم اسمشان را بیاورم. اصلا واقعا ما خجالت می کشیم اسمشان را بیاوریم و دیگر من واقعا خجالت می کشم که بروم یک ارگان و در بزنم و بگویم که آقا کمک کنید. گروه مهدی پرویش هم نیاز به لباس و گریم داشت که کمک نکردند. صندلی ها را  رفته اند از همین مغازه هایی که کرایه می دهند گرفته اند و قرض گرفتند. خیلی زخم بزرگی است. شما اشاره می کنید که یک نفر بعد از کار می گوید هنرمندها تازه یادشان آمده؟ ولی ما یادمان هست. ما قبل تر از اینها هم شاید یادمان بوده ولی وقتی کسی کمکی نمی کند هنرمندی هم نمی آید وسط خیابان ولی ما امسال آمدیم. با کمبود آمدیم. با کمترین امکانات و باز هم مردم به ما خندیدند من دیدم که مردم به ما خندیدند ولی خب ما کارمان را انجام دادیم. 

و عوامل کار؟ 

من می خواهم اول از همه از محمد ایمانی بگویم که واقعا زحمت کشید. برای من یخ و  وسایل آورد که حسابش خیلی جداست. نویسنده و کارگردان و طراح و بازیگر هم خودم بودم. موسیقی هم به عهده ی حسن خنفری بود. محمد فتاحی هم که آخرهای کار به ما اضافه شد و آن شخصیتی بود که از وسط جمع می آید و می گوید که ما را خسته کردی و برادرت سوخته. در نمایش محمد فتاحی اسم خاصی نداشت و به عنوان یک رهگذر به کار اضافه شده است. 

سال های بعد هم مردم نمایش های بهنام کاوه را در سالگردهای سینمارکس می بینند؟ 

بهنام کاوه هست...اگر نباشد یک بهنام کاوه ی دیگری هم هست و بچه ها هستند و کمک می کنند ولی شما این را بپرسید که آیا ارگان دیگری برای بیست و هشت مردادهای دیگرهست؟ هنرمند حتما هست با جیب خالی و با طراحی لباسی که شاید از برادرش قرض گرفته باشد. عروسکی شاید عزیزترین عروسک خواهرش باشد می آورد و در نمایش کله اش کنده می شود ولی خواهرش هیچ چیز نمی گوید می رود از خانه اش ظرف می آورد و کمک می کند. مادر و خواهر و همسایه و مغازه دار دلش می سوزد ولی ارگان هایی که در آبادان هستند دلشان نمی سوزد. من دلم می خواهد و می گویم که ای کاش طراحی این سوال رو برگردانید: آیا برای بیست و هشت مردادهای دیگر برای سینما رکسی که هر ساله برایش مراسم می گیرند آیا ارگانی هست که کمک کند؟ 

 عکس های سیاه و سفید از: سید رسول موسویان

Histats.com START (standard) Histats.com END